با درود من در سايت بلاگفا عضو جديدي هستم؛ افشين عزیزی هستم ، هفده ساله و علا قه مند به عكاسي و سينما ، در ضمينه ي عكاسي فعاليت هايي داشته ام وبه سينما هم فقط به عنوان يك طرفدار نگاه مي كنم و در زمينه ي وبلاگ نويسي هم اين وبلاگ اولين تجربه ي منه. .................................... دوست دارم در اولين پست خودم را در اولين وبلاگم ؛ يكي از بهترين و دوست داشتني ترين عكس هايي كه تا به حال ديدم رو به همراه ترجمه ي توضيحات عكاس اون عكس در مورد عكس قرار بدم ، به احتمال فراوان شما هم قبلاْ حد اقل يكي از اين عكس ها را را ديديد ، اميدوارم از اين به بعد در كنار اعضا اين سايت روزهاي خوشي رو داشته باشم و از شما دوستان چيز هاي خوب زيادي ياد بگيرم فقط در ابتدا لازم مي بينم در مورد عكس هايي كه در اين ارسالم مي فرستم توضيحاتي رو بدم . *عكس ها را آقاي ويلسون هسو در تاريخ ۲۰/مارس/۲۰۰۴ در كشور تايوان و با دوربين كانن اي اُ اس ۱۰ دی گرفته است. Photo By :Wilson Hsu 3/20/2004- منبع : http://photo.net/photodb/photo?photo_id=2315290 درياي غم – سوگ چلچله اين داستاني در مورد چلچله هاي انبار غله است ... . تايوان . روز شنبه، در خيابان هربر جنوبي . پرستو هاي زيادي در خيابان خيابان هربر جنوبي ظاهر شده اند ، و بعضي از آنان نيز در خيابان به صورت گروهي دور هم جمع شده اند .آنها مشغول نگاه كردن به كاميون هاي در حال رفت و آمد در خيابان هستند ،من نگران اونها بودم .ناگهان ،يه كاميون باربري بزرگ به سرعت از جلوي من رد شد .و آنچه در جلوي من باقي مانده بود فقط كوهي از سايه ي كاميون بود .منم متوجه به وقوع پيوستن فاجعه ي شدم ... ديگري شدم . پرنده ها به واقع موجودات احساساتي هستند ، پرستويي كه نقش بر زمين شده بود ( روي زمين دراز كشيده بود )ديگه حتي يه تكون جزيي هم نمي خورد ،اما پرستوي ديگري كه بنظر همسرش مي اومد ،به كنارش اومد و شروع به پرواز كرد ،به هيچ وجه نمي خواست حقيقت رو قبول كنه ... پرستوي سومي هم به اون دو نزديك شد ، به نظر مي رسيد كه مي خواد بهش بقبولونه كه حقيقت رو نمي شه تغيير داد ... اما ، با فريادي دردناك از دوستش خواست كه اون دو رو تنها بذاره ... آخه ... آخه ترجيح مي داد اينطور به خودش بقبولونه كه اين فاجعه اصلا رخ نداده ... . متاسفانه ، يار مرده نمي تونست پاسخي به فرياد ها بده ، ناگهان پرستوي زنده به ديگري نزديك تر شد و سعي مي كرد كه به بدنش چنگ بزنه و اونو از جا بلند كنه ... .
هر چند كه انجام اين كار براش خيلي سخته ... اما ، هنوز اون بال بال مي زنه و سعي خودش رو مي كنه كه ... پرستوي مرده نمي تونست پاسخي بده ... شايد اونم مي خواست كه ... من هم باورم شده ... خودروي ديگري هم از اونجا رد شد ، پرستوي زنده با وحشت به سوي آسمان پرواز كرد ، اما بعد از اينكه اون ماشين از اونجا رفت فوراْ به سري جاي خودش بازگشت ... حتي شايد پرستوي ديگه{مرده} داشت بهش مي گفت كه اصرار بي فايده است ،اما اون ول كن نبود ، بنظر آرزوي محالي مي رسيد كه يارش ديگه بتونه از جاش بلند شه ...
دست آخر هم تمام توانش رو بكار بست تا شايد بتونه اون رو از اونحا ببره ...اما ، هنوز ، از يارش هيچ پاسخي نمي شنيد ، در هر حال اون نمي تونست اين حادثه رو باور كنه ، رو سرش فرياد مي كشيد : "چرااز جات بلند نمي شي ؟!؟!" منم ديگه نمي تونستم بيش از اون به صبر كنم و به ثبت لحظات ادامه بدم ، در پايان ، من نگران بودم كه اين پرستو كه با اومدن ماشين ها بالا و پايين مي پره ، با يكي از خودروها تصادف كنه ، هر چند نمي تونستم كمكي به اون دو كنم اما پرستوي مرده رو به بوته اي كه در سمت ديگر خيابان بود بردم ، هر جند مي دونستم كه نبايد دخالتي مي كردم .پرستو{پرستوي زنده} در آسمان پرواز مي كرد و به كررات ناله سر ميداد .بالاخره به دور دست ها پرواز كرد ... واقعيت رو پذيرفته بود . اين تصاوير با كيفيت اصل به وب سايتي در كشور تايوان نيز ارسال شده است . http://www.dcview.com.tw/gallery/showmsg.asp?msgid=271976&select=1&posit=132.







+
نوشته شده در ساعت توسط افشین
مطلب را به بالاترین بفرستید:
